حكيم زجاجى
1101
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز هجرت گذر كرد پنجاه و چار * ز ششصد فزون بود روز شمار از آن جايگه مجد دين بازگشت * ملك سوى قاآن ره اندر نوشت بيامد به تبريز خواجه ز راه * به ترتيب شه بود اين جايگاه وز آن روى [ آمد ] چو دريا به جوش * ز ملحد زمين رفت شادى و هوش برفتند ميران لشكر تمام * به درگاه [ شه ] با دل شادكام برفتند چون شير در بيشه زود * ز ملحد شهنشه در انديشه بود گرفتند آن قلعهها در حصار * در آنجا . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * ز تخت آن نگونبخت بر دار شد فروشد به خود ساعتى تيرهراى * بپژمرد باغ اميدش بهجاى كس از قلعه بيرون نيامد ز بيم * نجنبيد بر كوهپايه نسيم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . روز و ماه * شب و روز بيدار بود آن سپاه شبى بانگ آن مشرك بدنژاد * سران را بر خويش آواز داد چنين گفت با نامداران خويش * كه اين رنج [ ما ] شد ز اندازه بيش . . . . . . . . . . . . . . . . . . نيست روى * نماند اندر اين مردمان رنگوبوى شب تيره ز اينجا [ ى ] بيرون شويد * ميانبسته بهر شبيخون شويد به فرمان آن كافر نابكار * برفتند قومى برون از حصار . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بپرداختند * به هرجايگاهى كمين ساختند از آن كيد [ افشين ] خبردار گشت * طلبكار آن قوم بدكار گشت سواران فرستاد مانند باد * بگشتند بر كوه از بامداد . . . . . . . . . . . . . . . . . ز آن قوم دون * بكشتند بر كوه از حد فزون يكى مير عجلى ( ؟ ) بد و كامكار * سر غازيان بود آن نامدار . . . . . . . . . . . . . سر غازيان بود مير * يكى نامور بود روشنضمير . . . . . . . . . . . افشين سرافراز [ مرد ] * شب و روز بودى به رنج و به درد همىكرد نفرين بر آن نامدار * كه او دير مىشد به جنگ [ از كنار ] ز فرمان افشين برون برده سر * چو شهباز در كين برآورده پر